<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات خانوم خونه و همسر عزيزش</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com</link>
<description>* خاطرات ما دو تا اینجا ثبت میشه واسه یادگاری *</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 May 2020 17:05:58 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>182 ღ گل کوک جانم</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/201/182-%e1%83%a6-%da%af%d9%84-%da%a9%d9%88%da%a9-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d9%85</link>
<description>گل کوک جانم، کسب و کار نوپا و عزیزم... خوشحالم برات خوشحالم که بالاخره داری به ثمر میشینی خوشحالم که تونستی از پشت موانع ذهنی و فیزیکی ذهنم بیای بیرون و و بگذری و بشی همدم لحظه های این روزای من من باشم و تو باشی و دنیای رنگی پارچه ها من باشم و تو باشی و چرخ خیاطی النا که رنگ سرخابی روش نشون میده چقدر حالم باهاش خوش رنگه من باشم و تو باشی و دونه دونه کوک هایی که میره رو باکسهام من باشم و تو باشی و یه فایل سخنرانی خوب که ساعتها بشنویم و ببریم و بدوزیم و فکر</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2020 17:05:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/201</guid>
</item>
<item>
<title>181 ღ مهمون بازی 1</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/200/181-%e1%83%a6-%d9%85%d9%87%d9%85%d9%88%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-1</link>
<description>مرتب کردن این خونه برام طول کشید. خواهرا اومدن کمک کردن تا یکم جمع و جور شد. یکی از اخلاقای خوب یا بدی که دارم اینه که خودم همه چی و همه کار رو انجام بدم. ریزه میزه و خورده وسایل رو همه باید دسته بندی شده باشه. هر چی رو بدونم کجاست. هم خوبه هم بد. همین طولانی شدن مرتبی ها و جابجایی ها بیشتر خستم کرد. خوب دوسالی که خونه پایینی مادرشوهر بودیم کسی رو دعوت نکرده بودم و خب هممممممه انتظار داشتن دعوت بشن و بیان خونه نویی بیارن و تبریک و خونه رو ببینن !! که خوب</description>
<pubDate>Mon, 23 Dec 2019 10:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
<item>
<title>180 ღ اندر جریانات خرید خونه 5</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/199/180-%e1%83%a6-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%d8%b1%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-5</link>
<description>چقدر زیاد گذشته از آخرین خاطره ای که اینجا نوشتم!! یک سال و تقریبا دو ماه!! خوب ادامه جریان خونه خریدن رو مینویسم که برام بمونه به یادگار :) مراحل ساخت خونه پیش میرفت و خدا رو شکر که اوضاع مالی همسر به لطف خدا رو به راه بود و هرجوری بود پول میرسید و جور میشد. ساختن خونه هرچقدر هم دنبال وام باشی و بگی یکی دیگه میسازه باز خودت کلی خرج ریز ودرشت داری و هی مرحله به مرحله پول باید بریزی به پای خونه. سازنده هم یه مبلغی دیگه پول خواست که از قیمت نهایی کم کنه موقع</description>
<pubDate>Sun, 01 Dec 2019 11:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/199</guid>
</item>
<item>
<title>179 ღ ای حرمت ملجا درماندگان...</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/198/179-%e1%83%a6-%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d8%b1%d9%85%d8%aa-%d9%85%d9%84%d8%ac%d8%a7-%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86-</link>
<description>یکی یکی از روی لیستی که دارم به بچه های زبان زنگ میزنم.. اولی دومی سومی... نمیدونم چندمین نفر بود همین که شماره رو گرفتم نوای خوش این شعر پیچید تو گوشم... ای حرمت ملجا درماندگااااان... دور مران از در و راهم بده .... لایق وصل تو که من نیستم... اذن به یک لحظه نگاهم بده... دلم لرزید... تصویر صحن و گنبد طلاییت اومد جلوی چشمم... خجالت کشیدم از فکرایی که چندساعت پیش تو سرم چرخ میزد ... بغض کردم یادم اومد چهارشنبه هست روز زیارتی آقا امام رضا(ع) بغضم بیشتر شد و</description>
<pubDate>Wed, 17 Apr 2019 07:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/198</guid>
</item>
<item>
<title>178 ღ اندر جریانات خرید خونه 4 و اوضاع مملکتم و حال این روزای خودم</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/197/178-%e1%83%a6-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%d8%b1%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-4-%d9%88-%d8%a7%d9%88%d8%b6%d8%a7%d8%b9-%d9%85%d9%85%d9%84%da%a9%d8%aa%d9%85-%d9%88-%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85</link>
<description>امروز حال و احوالم خیلی خوبه و سرحالم. اومدم یه سری بزنم اینجا و بنویسم و یکم خودمو خالی کنم فکر میکردم قسمت قبلی قسمت آخر داستان خرید خونه باشه .اما زهی خیال باطل بعد از خرید خونه اوضاع مملکت جانم حسابی قاراش میش شده بود. روز به روز همه چی گرون و گرونتر شد. دلار کوفتی که 4000 تومن بود به 19000 تومن رسیده بود و همش شایعه قحطی و گرونی راه مینداختن و فروشنده ها احتکار میکردن کالاها رو و مردم از ترس قحطی و کمبود زیاد زیاد میخریدن.</description>
<pubDate>Wed, 10 Oct 2018 07:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/197</guid>
</item>
<item>
<title>177 ღ اندر جریانات خرید خونه 3</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/196/177-%e1%83%a6-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%d8%b1%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-3</link>
<description>شرایط جوری شده بود که همه میترسوندنمون که فوری بخرین که داره قیمتا میره بالا. چندتا خونه رو همسر نشون کرده بود که باهم بریم و ببینیم. یکی نزدیک همین خونه خودمون بود و تو همین خیابون. خونه خوب ساخته شده بود نسبتا ولی احساس میکردم هال کوچیکی داره. به دلم ننشسته بود. آپارتمانی بود و طبقه بالا. خونه بعدی تقریبا ویلایی بود. بزرگ بود .یه حیاط خلوت و یه حیاط که نصفش پارکینگ بود داشت. دلبازتر از قبلی بود.</description>
<pubDate>Sun, 24 Jun 2018 12:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/196</guid>
</item>
<item>
<title>176 ღ اندر جریانات خرید خونه 2</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/195/176-%e1%83%a6-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%d8%b1%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-2</link>
<description>تو این مدت گه گداری صحبت از این میشد که یه خونه چند واحدی بسازن و ما و مادرشوهر و احتمالا برادرشوهر بعد از ازدواجش تو یه ساختمون باشیم :/ چیزی که من اصلا دوست نداشتم اتفاق بیفته. گاهی این صحبتا خیلی جدی میشد. پدرشوهر میگفت خرج بیشتر قسمتا هم با من. تو جمع اظهار نظر نمیکردم و فقط میگفتم لطف دارین. دستتون درد نکنه. اما همسر میدونست که دوست ندارم. با اینکه خودش بدش نمی اومد چنین اتفاقی بیفته. دوست داشت که یه تجربه ساختمون سازی داشته باشه.</description>
<pubDate>Tue, 22 May 2018 12:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/195</guid>
</item>
<item>
<title>175 ღ اندر جریانات خرید خونه 1</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/194/175-%e1%83%a6-%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%aa-%d8%ae%d8%b1%db%8c%d8%af-%d8%ae%d9%88%d9%86%d9%87-1</link>
<description>سلام علیکم بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ما فروردین 94 عروسی کردیم. قبلش که صحبت خونه میشد و اسکان ما برای بعد از ازدواج، همسر و پدرشوهر میگفتن بیایم طبقه پایین خونشون زندگی کنیم. اما اون موقع پدربزرگ و مادربزرگ همسر که پدرمادر مادرشوهر میشدن طبقه پایین زندگی میکردن و خوب من اصلا دلم نمیخواست بیام اینجا زندگی کنم. هم سر پیری اون بندگان خدا این خونه اون خونه میشدن و هم اصلا از این خونه خوشم نمی اومد و اصلا هم دوست نداشتم انقدر نزدیک باشم.</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2018 05:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/194</guid>
</item>
<item>
<title>174 ღ سال نو 97 مبارک :)</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/193/174-%e1%83%a6-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d9%86%d9%88-97-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9-)</link>
<description>سلام سال نو مبارک امیدوارم امسال پر از شادی و شور و نشاط برای همه باشه. پر از خیر و برکت و رسیدن به اهداف و آرزوهای خوب خوب و اتفاقای مثبت تو زندگی همه ان شاءالله با اومدن 97 زندگی مشترک ما هم 3 ساله میشه و میریم تو چهارمین سال زندگی! و همینقدر زود و تند و سریع داریم رد میشیم از همه خاطراتمون. گوشه وبلاگ نوشته بودم &quot; اینجا دفتر خاطرات من و همسر عزيزمه :) مینویسم تا قدر لحظه های عشقولانه ای که داریم رو بدونم مینویسم واسه آینده...</description>
<pubDate>Wed, 28 Mar 2018 15:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/193</guid>
</item>
<item>
<title>173 ღ چقدر داره زود میگذره :)</title>
<link>https://manohamsari-91.blogfa.com/post/192/173-%e1%83%a6-%da%86%d9%82%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b2%d9%88%d8%af-%d9%85%db%8c%da%af%d8%b0%d8%b1%d9%87-)</link>
<description>سلام زندگی انگار افتاده رو دور تند و هی ازم جلو میزنه. یه حسی دارم که دوست ندارم عید بیاد. حال و هوای عید رو دوست دارما. اما اینکه انقدر زود داره همه چی میگذره رو دوست ندارم. آخرین پستم برای مرداد بود. اتفاقای مختلفی افتاده از اون وقت تا حالا کلی نوشتم پریییییییییییییید الهی بترکی بلاگفا</description>
<pubDate>Wed, 15 Nov 2017 05:58:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>manohamsari-91</dc:creator>
<guid>manohamsari-91.blogfa.com/post/192</guid>
</item>
</channel>
</rss>
